محبوب ترین مطالب

خانواده‌هاي‌ نامركزگرا / مركزگرا

        اصطلاح‌ مركزگرا (معطوف‌ به‌ مركز) براي‌ توصيف‌ تمايل‌ به‌ حركت‌ به‌ سمت‌نزديكي‌ و صميميت‌ خانوادگي‌ به‌ كار مي‌رود. اصطلاح‌ نامركزگرا براي‌ توصيف‌ اينكه‌افراد چگونه‌ از خانواده‌هايشان‌ دور مي‌شوند (براي‌ نمونه‌ گسستگي‌ خانوادگي‌) به‌ كارمي‌روند. در تمام‌ خانواده‌ها، دوره‌هايي‌ از هم‌ صميميت‌ و نزديكي‌ و هم‌ فاصله‌گرفتن‌ ازدوره‌هاي‌ زندگي‌ فردي‌ و خانوادگي‌ وجود دارند. بعضي‌ از اين‌ دوره‌ها با «نوسان‌» بين‌تكاليف‌ رشدي‌ خانواده‌ مستلزم‌ پيوند شديد يا سطوح‌ بالاتري‌ از همبستگي‌ خانوادگي‌است‌، مثل‌ تربيت‌ اوليه‌ فرزند و تكاليفي‌ كه‌ بر هويت‌ شخصي‌ و خودمختاري‌ مثل‌نوجواني‌ تأكيد مي‌كنند (رولاندو، 1988، ص‌ 447).

            يكي‌ از قويترين‌ مدل‌ها براي‌ مشخص‌كردن‌ تمايلات‌ طبيعي‌ خانواده‌هاي‌ سه‌ نسلي‌براي‌ نزديك‌بودن‌ يا فاصله‌گرفتن‌ از يكديگر را لي‌ كومبرينگ‌ - گراهام‌ (1985)فرمول‌بندي‌ كرده‌ است‌ ، اين‌ مدل‌ بر قوت‌ و سلامت‌ در رابطه‌با كانون‌ رشدي‌ مادام‌التغير خانواده‌ و افراد آن‌ تأكيد مي‌ورزد. همچنين‌ اين‌ مدل‌ بر اهميت‌حل‌ و فصل‌ انتقال‌ها (استحاله‌ها) در خانواده‌ تأكيد مي‌كند.

            كار روبرت‌ بيورز و همكارانش‌ در مركز روان‌پزشكي‌ تيمبرلان‌ در دالاس‌ از ايالت‌تگزاس‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ كرانه‌ها در سبك‌ نامركزگرا يا مركزگراي‌ تعامل‌ خانواده‌ به‌عنوان‌ سبك‌ زندگي‌ احتمال‌ دارد كه‌ موجب‌ عملكرد خانوادگي‌ ضعيف‌ شوند (لويس‌،بي‌ورز، گوميت‌ و فيليپس‌، 1976).  خانواده‌هاي‌ داراي‌ سبك‌ مركزگرا اعضايي‌ دارند كه‌«رضايت‌ از رابطه‌شان‌ را به‌ صورت‌ آمدن‌ به‌ درون‌ خانواده‌ مي‌بينند» (نيكلز و ايورت‌،1986، ص‌ 77). آنها تمايل‌ دارند بچه‌هايي‌ را پرورش‌ دهند كه‌ خانواده‌ از آنها سفت‌ وسخت‌ مراقبت‌ مي‌كند به‌ طوري‌ كه‌ مستعد رفتار ضداجتماعي‌، غيرمسئولانه‌، وخومحورانه‌ هستند و «انواع‌ خاص‌ نشانه‌هاي‌ مرضي‌ را در نوجواني‌ نظير اختلالات‌خوردن‌ و اسكيزوفرني‌ نشان‌ مي‌دهند. نيروهاي‌ نامركزگرا در محل‌ كار و در خانواده‌ نيزوجود دارند» (توماس‌، 1992، ص‌ 105). جواناني‌ كه‌ قادر يا مشتاِ نيستند خانه‌ را ترك‌كنند نيز دست‌ پروردة‌ اين‌ قبيل‌ خانواده‌ها هستند (هيلي‌، 1980).

            مشخصة‌ خانواده‌هاي‌ داراي‌ سبك‌ نامركزگرا «تمايل‌ به‌ بيرون‌ راندن‌ اعضاء و ديدن‌رضايت‌ از رابطه‌شان‌ به‌ صورت‌ بيرون‌آمدن‌ از خانواده‌» مي‌باشد (نيكلز و ايورت‌،1986، ص‌ 177. احتمال‌ دارد كه‌ آنها بچه‌هايي‌ را تربيت‌ كنند كه‌ از نظر اجتماعي‌منزوي‌، در همريخته‌،، يا كناره‌گير باشند.» نوجواناني‌ كه‌ پس‌ از طرد يا غفلت‌ طولاني‌ ازخانه‌ مي‌گريزند و در خيابان‌ بلاتكليف‌ باقي‌ مي‌مانند، نوجوانان‌ فراري‌ كه‌ به‌ گونه‌اي‌ناپخته‌ مستقل‌ هستند به‌ خانواده‌هايي‌ متعلق‌ هستند كه‌ در آن‌ نيروهاي‌ نامركز گرا غالب‌هستند» (توماس‌، 1992، ص‌ 105).

 

 

ارسال نظر


تمامی حقوق این سایت محفوظ است

طراحی و اجرا :گروه نرم افزاری داده 24